قرار

داشتم به دوری تو دلم را راضی میکردم

که نشد

قرار عصر،عشق شنبه ،قرارها را از من ربود

مثل باد درلابه لای شاخه ها

داشتم به ندیدنت،چشمهایم را وا می کردم

که باز آفتاب نگاهت بر من تابید

مثل ماه از پشت ابر

داشتم با خیالت طاقچه ی ذهنم را زینت می دادم

که خودت مثل خیال از راه رسیدی

از این به بعد وقتی دلم به خیالت راضی نشد

وقتی چشام طاقت ندیدنت را نداشت

وحتی از تو نوشتن به من آرامش نداد

به کدامین بهانه با تو قرار بگذارم؟

باز از من چیزی بخواه

بازبا من چیزی بگو

/ 2 نظر / 11 بازدید
rita

سلام و تشويق فعلاْ

darya

برات آرزوی يک دنيا شادی و آرامش دارم............................ياحق