آواز قوي سپيد

 
خدا حافظ
نویسنده : قو سپيد - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳
 

 

 

 

 

 

گاهی بساط عشق خودش جور می شود

 

دریای مهربان!

 

اینو می نویسم تا بدونی گاهی خدای مهربون چقدر به بنده اش لطف می کنه

 

 

و با یک کار هزار کار دیگرش را برایش حل می کنه!

 

راستش روز چهار شنبه که می خواستم به خاطر کتاب و ... بیام

 

ودر اصل تو رو ببینم  در همین رفت و برگشت چند تا دوست صمیمی مو دیدم.

 

اولیش همکلاسی قدیمیم بود که با هم توی یک نیمکت می نشستیم

 

 و دوسال از هم بی خبر بودیم و از دیدار هم بال در آوردیم.

 

دومیش یکی از یکی از رفقای سیمای دانش بود

 

 که تا منو دید خوشحال شد انگاری که گم شده اش را پیدا کرده است.

 

اون به من پیشنهاد داد تا به عنوان معلم در موسسه کلاس دوم راهنمایی تدریس کنم.

 

 من هم که به دنبال چنین تجربه ای بودم با خوشحالی قبول کردم.

 

حالا باید در کلاسی درس بدهم  که با تک تک میز هایش خاطره دارم.

 

 روی صندلیی بنشینم که روزی گل وجود تو بر آن می نشست.

 

 روی تخته ای بنویسم که که رد سر انگشت تو روی آن حک شده است.

 

 در هوایی تنفس کنم که عطر نفس های تو در آن جاری است.

 

و. . .

 

راستی اگر تو این قرار را نمی ذاشتی

 

اگر در آن ساعت نبود , اگر کمی دیر نمی کردی

 

 اگر...

 

من الان معلم نبودم , آن هم در کلاسی که خاطره باران است.

 

خدا را شکر که تو را دیدم (چند ثانیه) و خواهم دید و معلم شدم.

 

گاهی چقدر آسمان نزدیک است.

 

         چهارشنبه شب , ساعت 1 , من و خاطرات و دلتنگی

*******************************************

برای تو می نویسم

 

اما انگار آخرین بار است

 

از این که صمیمانه به حرفهایم گوش دادی تشکر میکنم

 

از این که قوی سپید را به دریای خویش راه دادی تشکر می کنم

 

در این آ خرین دلنوشته

 

از این که خیلی وقت ها ،پای از حد دوستی ها فرا تر گذاشتم ازشما

 

معذرت می خواهم

 

شاید به خاطر این است که من معنی عشق را نفهمیدم ویا با خیلی چیزها

 

اشتباه گرفتم

 

شاید باورت نشود اینک که می نویسم کلمات با قطرات اشکم روی

 

سطر ها جاری می شود وبه رسم باران پاییزی همه ی بغض ها را

 

شستشو می دهد

 

شاید دلیل خدا حافظی ام را ندانی اما دعا می کنم درکم کنی

 

برای من ،هم دیدنت،هم ندیدنت،سخت است

 

وقتی نیا مده بودی،غریب نبودم

 

وقتی آمدی ،غریب نبودم

 

وقتی رفتی،غریب شدم

 

از این به بعد هم برایت وهم به یادت خواهم نوشت اما هرگز به دستت نخواهد رسید

 

چون قاصدکها در طوفان چشمانم راه را گم خواهند کرد

 

وقتی به وبلاگت سر می زنم و می بینم این همه دوست داری وتنها

 

نیستی خوشحال می شوم وبه خودم می گویم:یک نفر که از این لیست

 

خط بخورد چیزی نمی شود،دریا همان دردریا است

 

اما اگر دریا از دفتر دلی خط بخورد...

 

صادقانه ترین حرفهای من همین سطر های جاری بود که به سوی دریا

 

روانه کرده ام

 

از وقتی تصمیم گرفتم آخرین سلامم را برایت نوشته کنم ،هی با خودم

 

کلنجار می روم و هر دقیقه به دقیقه ی دیگر وا گذار می کنم اما

 

عاقبت...

 

اگر روزی دلت قدری برایم تنگ شد دوباره به این دلنوشته ها

 

سری بزن ،شاید من هنوز درلا به لای قافیه ها جامانده باشم

 

شاید کنار دریاهایش پهلو گرفته ام

 

 

 

به چشمانت بگو دیگرمرا هرگز نخواهند دید

 

به دستا نت بگو دیگر، ز دستانم نمی گیرند

 

به شعر نو،غزل،هرچیز می گویی بگو

 

که دیگر شعرهایم را نمی خوانند

 

به چشمانت؛به دستانت،به اشعارت،بگوامشب

 

خدا حافظ